محمد ابراهيم آيتى
478
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
مىشد به او هديّه كرد پوست بود ، پوست بسيارى براى وى تهيّه كرديم و بيرون رفتيم تا بر وى وارد شديم ، اما به خدا قسم : نزد وى بوديم كه « عمرو بن أميّهء ضمرى » كه رسول خدا او را براى كار جعفر و همراهان وى فرستاده بود نيز رسيد و بر نجاشى وارد شد . پس از آن كه « عمرو بن أميّه » از نزد وى بيرون رفت ، به همراهان خود گفتم : اين « عمرو بن أميّهء ضمرى » است ، كاش پيش نجاشى مىرفتم و از وى او را مىخواستم و نجاشى هم وى را به من تسليم مىكرد ، در اين صورت گردنش را مىزدم و آنگاه قريش مىديد كه فرستادهء محمّد را كشتم و مهمّ آنان را كفايت كردم . عمرو مىگويد : بر نجاشى وارد شدم و چنان كه معمول من بود او را سجده كردم ، پس به من گفت : خوشامدى دوست من ! گويا براى من از بلاد خويش هديّهاى آوردهاى ؟ گفتم : آرى پادشاها ! پوست بسيارى براى امپراطور هديّه آوردم . آنگاه هدايا را بر وى عرضه داشتم و او را بس خوش آمد و آنها را پسنديد . سپس گفتم : پادشاها ! مردى را ديدم كه از دربار بيرون مىرود . او سفير مردى است كه با ما دشمن است ، او را به من تسليم كن تا به قتل رسانم ، زيرا از اشراف و نيكان ما كسانى را كشته است . عمرو مىگويد : نجاشى به خشم آمد و دست خود را بلند كرد و چنان به بينى خود زد كه پنداشتم آن را شكست ، راستى اگر زمين شكافته مىشد از ترس وى به درون آن مىرفتم . سپس به او گفتم : پادشاها ! اگر گمان مىكردم از اين سخن كراهتى دارى ، آن را نمىگفتم . گفت : از من مىخواهى تا سفير مردى را كه همان ناموس اكبرى كه بر موسى فرود مىآمد ، بر وى فرود مىآيد به تو تسليم كنم تا او را بكشى ؟ ! گفتم : پادشاها ! راستى اين طور است ؟ گفت : واى بر تو اى عمرو ! حرف مرا بشنو و از او پيروى كن ، به خدا قسم : او بر حقّ است و البتّه بر مخالفان خود پيروز خواهد شد ، چنان كه موسى بر فرعون و سپاهيان او پيروز شد . گفتم : اكنون بيعت مرا بر اسلام به جاى وى مىپذيرى ؟ گفت : آرى . پس دست خود را گشود و با وى بر اسلام بيعت كردم ، سپس نزد همراهان خويش رفتم در حالى كه از رأى سابق خود برگشته بودم ، اما اسلام خود را از آنان نهفته مىداشتم . بعد بيرون آمدم و آهنگ رسول خدا كردم تا اسلام آورم ، در اين ميان به « خالد بن وليد »